سيد محمد باقر برقعى

40

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در سايه‌هاى مبهم ظلمت اسيريم * هرچند اين را هيچ‌كس باور ندارد در دشتهاى دور مردى ساده مىزيست * گوئى در آنجا خانه‌اى ديگر ندارد جز انتظار لحظه‌هاى شرجى مرگ * دل آرزوى ديگرى در سر ندارد بايد به پشت تيرگى خنجر زد امّا * اين دستهايم جرأت خنجر ندارد قصه يك زخم اين جاده را بگير و برو زود مىرسى * تا كلبهء هميشه فراموش بىكسى اين شعر نيست قصّهء يك زخم كهنه است * يك روز عاشقانه به اين حرف مىرسى اين روزها اگرچه به آخر رسيده‌ام * مىخواندم ز دور صداى مقدّسى وقتش رسيده است كبوتر شوم شبى * پايان دهم به زندگى شوم كركسى شبهاى سرد ، بوى زمستان ، صداى رعد * اخطار مىدهند به گلهاى اطلسى دست مرا بگير كه راهى نمانده است * تا كلبهء هميشه فراموش بىكسى چراغى به رنگ زرد با كفش پاره ، صورت زخمى ، دو پاى زرد * يك شب تو هم بيا و به دنبال من بگرد من در ميان قريه چراغم نشانه است ! * آن سوتر از هميشه ، چراغى به رنگ زرد قدرى تو هم براى نگاهم غزل ببار * تا حس كنى كه كوچ تو با چشم من چه كرد ؟ اين روزها به سادگىام خنده مىكند * عكس تو سرد ، پنجره سرد ، آفتاب سرد روزى علاج‌هاى دروغين هزار بار * بستند دست و پاى مرا در ميان درد من با طلوع حادثه‌اى جان سپرده‌ام * ديگر غروب عشق ! به دنبال من نگرد يك مثنوى هيچ اصلى مستقيمى در صراطم نيست * جز دو مصرع شعر ، آهى در بساطم نيست شاعرى از قوم دريائىترين‌هايم * عاشقى از خيل صحرائىترين‌هايم